دختر کنار پنجره تنها نشست و گفت:
ای دختر بهار حسد می برم به تو........
عطرو گل و ترانه و سرمستی تو را
با هرچه طالبی به خدا می خرم زتو!
بر شاخ نوجوان درختی شکوفه ای
با ناز می گشود دو چشمان بسته را
می شست کاکلی به لب آب نقره فام
آن بالهای نازک زیبای خسته را......
خورشید خنده می کرد و زامواج خنده اش
بر چهره روز روشنی دلکشی دوید
موجی سبک خزید و نسیمی به گوش او
رازی سرود و موج به نرمی از او رمید!
خندید باغبان که سرانجام شد بهار
دیگر شکوفه کرده درختی که کاشتم
دختر شنید و گفت چه حاصل از این بهار
ای بس بهار که بهاری نداشتم.....!!
خورشید تشنه کام در آن سوی آسمان
گویی مجمری از خون نشسته بود!
می رفت روز و خیره در اندیشه ای غریب
دختر کنار پنجره محزون نشسته بود!
"فروغ فرخزاد"
****************************************
نغمه بلبلان و نوای چلچله ها در لابلای درختان مرا به سوی پنجره می کشاند.پنجره را می گشایم و به دوردستها خیره می شوم.عطر بهارنارنج مشامم را نوازش می دهد.بهار خاصیتش این است:
حس عشق با خود می آورد-حس امید-حس سپید دوستی!میشود حتی برای لحظه ای خود را از مرداب اندوه به سرزمین رویا سپرد!می توان شور بهار را در شعرهای سهراب-در شکوفه های خندان گیلاس-در عطر بهار نارنج-در نوازش نسیم در واژه های سبز جستجو کرد........
من در روزهای آفتابی هم دفتری خیس از کلمات دارم....هر گاه دلتنگ می شوم به سراغ تک شاخه گل سرخ کنار باغچه می روم....سفره احساسم را باز می کنم و تو را از میان هزاران دقیقه فریاد می زنم..تو را آنگونه که می خواهم جستجو می کنم...یادت را برمیدارم و در لابلای دفترم حبس می کنم.....تو نباید بدانی!در سکوت گمنام سینه ام با تمام وجود فریادت میزنم........ناگاه در عمق وحشی احساسم صدای گامهایت را می شنوم.........پریشان و خسته- آرام با با گونه هایی خیس از اشک در لابلای درختان پنهان میشوم تا هرگز مرا نیابی..........ولی تک شاخه گل سرخ کنار باغچه را چیده ام و برایت گذاشته ام بردار و برو و همیشه شادکام باش...................!
"یاسمین"